سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389
- میخوای فردا بریم یه طرفی؟
- سردمه، نمیتونم بیام بیرون از خودم. نه. چاکرتم.
سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388
با غلتک از روی هم رد میشویم؛ این تفریح جدید ماست. تفریح درست نیست. غلط انداز است. این مشغولیت جدید ماست. برای اینکه کاری نداریم انجام بدهیم. پنج سال دیگر هر کدام ما بدبختهای غرغرویی هستیم که همهی عمر و جوانیمان را پای چیزهای بیهوده دور ریختیم؛ پای اعتیاد، پای لودگی، پای غرغر، پای پااندازی، میدانم چرا دارم جمع میبندم. میترسم. من تنهایم. فقط منم که پنج سال بعد یک بدبخت غرغرو هستم. من همین حالا هم دارم تمام میشوم. حس و حال نوشتن یک یادداشت وبلاگی را ندارم. حس و حال مرگ و دق را هم ندارم. هیچ حس و حالی ندارم. فقط دوست دارم بخوابم. دوست دارم یک دست رختخواب پاکیزه بردارم و بروم تا خود تبت و پای یکی از کوهها بگیرم سالها بخوایم. بعد از سالها بیدار شوم. یک لقمه غذا بخورم، لبی تر کتم، دامنهی کوه را بگیرم و چند ساعتی بالا بروم، آن قدر که اگر آفتاب بود برود و اگر نبود، دربیاید. بعد یکی دو دقیقه بنشینم و همین جور که دارم نفسهای عیق میکشم تا نفسم جا بیاید، جانم بالا بیاید و بمیرم.
سه شنبه ششم بهمن 1388
از تصور زندگی دزدها حالم بد
میشود.
خودم؟ خیلی وسوسه نشدم. یکی دو بار. از این یکی دو بار هم شاید فقط یک بار
و شایدش به این خاطر که شک دارم اسمش دزدی بود یا نه.
نمیشود گفت من هم دزدم. و دزدی کردهام. چون
کارم این نیست. من از راه دزدی زندگی نمیکنم.
بله بعضی از دزدها هم از راه دزدی
زندگی نمیکنند، اما لذت میبرند از تکرارش. من لذتی هم نبردم.
از تصور زندگی
دزدهایی که از این راه زندگی میکنند و از این کار لذت میبرند حالم بد
میشود.
بدترینشان آنهایی اند که ژست آدمهای شرافتمند را میگیرند، ژست
آدمهای خیرخواه، آنهایی که از مال دزدی میبخشند. فکر کن چیزی که میبخشند، یا
چیزی که باهاش فخر میفروشند، مال تو باشد.
فکر کن توی صورت تو لبخند بزند و برق
دندان طلایی کثافتش را فرو کند توی چشمت.
من دلم میخواهد یه چنین حیوانی بد تجاوز
کنم.
چهارشنبه شانزدهم دی 1388
میگفتم: از دنیای شما* تنها یک چیز را دوست میدارم؛ تصادف** را.
*دنیایشان را در سخنان قبلیام حسابی تحقیر کردهام، حواسم هست.
** یعنی تصادفی بودن، عنصر تصادف... خلاصه یعنی ماشین با ماشین و ماشین با آدم و ماشین با طبیعت بیجان، نه!
چهارشنبه دوم دی 1388
كل خوراكيهايي كه تو بيست و چار ساعت گذشته به من رسيده (از 8 صبح امروز تا 1 نيمه شب)
به ترتيب:
نون سنگك + پنير خامهاي (آب ته ظرفش جمع شده بود فكر كنم از جا گوشتي يخچال ريخته بود تو ظرف پنير) + قهوه فوري جاكوبز (آب سماور ولرم بود) صبحانه.
آب انبه (الكي، از اين پاكتيها) + يه بيسكوئيت مممـ اسمش يادم نيست. ميان وعده. بــــــله من خيلي اهميت ميدم به اين قبيل عادات بورژوازي.
چوب شور مينو با مغز بادوم زميني. ناهار.
پفك چيتوز. رفع بلاي مرگ در اثر گرسنگي.
يه پياله زيتون + نون دهاتي + پنير خامهاي، چند ديقه بعدش هات چاكلت بلافاصله بعدش پرتقال. شام كه نبود... شام بود ديگه.
چاييها و سيگارها را فاكتور گرفتم.
حس بدي ندارم.
فقط فكر ميكنم دستگاه غذاخوريم مثل نقاشيهاي ادوارد مونه شده الان. يعني گونهاي زيبايي در عين اعوجاج.
دوشنبه سی ام آذر 1388
راهپيمايي سكوت ميكنم هر روز
بايد تايمش را بيشتر كنم، صبح تا بعد از ظهر كافي نيست.
بايد مسيرها را طولانيتر كنم و دورتر
پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388
تو ميتوني بخوابي
من نميتونم بخوابم. من ميرم توي خواب.
تو پيش ميياد خواب ميبيني، نشه نميبيني.
من ميرم كه توي خواب، اونجا قاطي ماجرا ميشم، واقعا.
تو ميتوني بيدار باشي واقعي
من وقتي بيدارم يعني فقط از خواب آوردنم بيرون.
من نميدونم كي خوابم كي بيدارم.
من مغزم مثل يه تيكه بيسكوئيت كه بزني تو چايي ذره ذره كنده شده، تموم شده.
تو ميدوني اگه اون دره شل باشه خوابا مييان اينجا (مثل ها دادن تو زمستون) و دنيا را نم ميپوسونه؟
چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388
- راسيا... ممـ ميدوني، تو اين وبلاگ جديدم پستم نميياد. نظرت چيه؟
- افسردگي قبل از زايمانه.
دوشنبه دوم آذر 1388
شبها بايد بخوابيم و روزها بايد كار و تلاش كنيم، اين طوري خوشحال ميشويم و راضي ميشويم و توي آينه به خودمان ميخنديم و توي كوچه خيابان هم به روي آدمها ميخنديم و بعد كلا همه چيز خوب ميشود و ما آن قدر مثبت ميشويم كه نه تنها فرانسه و آمريكا و ايتاليا و اتريش نميرويم، بلكه حتي از تهران هم ميكنيم و ميرويم شمال توي كلبه جنگلي زندگي ميكنيم و صبحها پابرهنه ميدويم (دور كلبه، هم براي اينكه ورزش كرده باشيم. هم جهت شاعرانگي فضا) چون كار و تلاش ما را خوشحال و راضي ميكند و جان كندن براي كاري كه ما را خوشحال و راضي ميكند و بيهوش شدن از خستگي چنين كاري خوشحالي و رضايت ما را به جايي و مرتبهاي و درجهاي ميرساند كه كلمهي سعادت برايش كافي نيست. اصلا مرتبهاي است كه از عرش خدا هم بالاتر است و البته خدا جوانيهايش آنجا مينشسته و كتاب ميخوانده و الان هم درش را به روي همه بسته، قفل كرده و كليدش هم پيش خودش است. هر كس هم تعريف ميكند كه دزدكي سركي به آن مرتبه كشيده و از چيزهايي كه ديده تعريف ميكند، دروغ ميگويد از خودش درآورده است. كار خواب كار خواب كار خواب اين عاليترين برنامهريزياي است كه براي ما كردهاند. آدم بايد ملاجش عيب داشته باشد كه شبها بيدار بماند و روزها كار و تلاش نكند و آن وقت غر بزند به جان جامعه كه آقا ما چرا خوشحال نيستيم و چرا ناراضيايم چرا در آينه خودمان را تماشا نمي:نيم و چرا به مردم اخم ميكنيم و چرا كلا هيچ چيز خوب نيست و ما اين قدر منفي هستيم.
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
والاه نميدانم اين ديوار مرگ چه هيجاني برايشان دارد كه اين طور وحشتزده ولي راضي دورتادور ميايستند و من را تماشا ميكنند كه چهطور به نظر آنها قوي و بيخيال ديوار را دور ميزنم. ديگر رفتن روي ديوار با نرفتن برايم فرقي ندارد، ديگر نميترسم. بايد بترسم. بايد بچسبم به ديوار و صداي فرياد تماشاچيها. عين خيالم نيست.
ديگر وقتي روي ديوار هم نيستم تنم ميلرزد و انگشتهايم مثل ويبره گوشي موبايل ميپرند.
براي آنها كه براي تماشا ميآيند هيجان نيست كه وادارشان ميكند پول بدهند و آدرنالينشان را تبديل به جيغ كنند و از حنجرهشان بريزند بيرون، جادوي اولين بار... فقط اولين بار، آدمها را به اينجا ميكشد. چند نفر ديگر هستند كه هنوز بايد بيايند و براي اولين بار تماشا كنند و بعد از ياد ببرند.
من هي دور ميزنم و دور ميزنم و بيشتر دخترها پيش خودشان فكر ميكنند كه چه هيجانانگيز اما من همين طور كه دور ميزنم چشمهايم را ميبندم (نميدانند چشمهايم را ميبندم، از زير كلاهم پيدا نيست، وگرنه از وحشت ديوانه ميشوند) و فكر ميكنم چه خوب ميشود اگر پايين بيفتم و آرام بخوابم. كاري ندارد ميتوانم خود را پرت كنم پايين و آرم بخوابم. اصلا ميتوانم چشمهايم را باز كنم، گاهي با تماشاچيها خودم هم فرياد ميزنم، ميتوانم فرياد نزنم. ميتوانم آرام بخوابم هر وقت كه خواستم.
ميتوانم؟ نميتوانم.
نميتوانم اندازه نگه دارم، به اين ديوار، به دلخوشي براي هيجانهايي كه حاصل «اولين بار» اند، به حس دور زدن روي ديوار با چشمهاي بسته، به اين لرزش، معتاد شدهام و نميتوانم حد نگه دارم و... نميتوانم.
جمعه هشتم آبان 1388
همهي ترس من از مردن است. مردهها وضعيت ناراحتكنندهاي دارند. يك گوشه ميافتند يا رها ميشوند. هيچ حركتي نميتوانند بكنند الا اينكه نگاه كنند. كاش نگاه هم نميتوانستند بكنند، بد عذابي است تماشاي اينكه ديگران دارند ميروند و ميآيند و ميخورند و ميكنند و... تو هيچ كاري ازت برنميآيد. دنيا راه خودش را ميرود و مردهها آن زير ميرها روي هم تلنبار ميشوند. مثل وسايل به دردنخور كه يك جورهايي براي بعد، براي موقعيتهاي مسخرهاي كه پيش ميآيد، بايد نگهشان داشت و دور نينداختشان. سايهها بوها خاطرهها گفتهها عقربهها آدمها همه از روي من رد ميشوند مثل نور، وزنشان را احساس نميكنم اما آمدن و رفتنشان را چرا، سِر شدهام؟ نه خير مردهام. وضعيت ناراحتكنندهاي دارم، غير از چشمهام حس چشاييم هم هنوز كار ميكند، كاش ناكار شده بود، بعد از مردن همه چيز مزهي ديگري ميدهد، مزه يك قاشق پر سس مايونز پرچرب كپكزده اما بيشتر مزه چوب پنبه و زنگ آهن.
چهارشنبه ششم آبان 1388
فكر ميكند همه چيز برايش عاقبت با يك گند عظيم به آخر ميرسد. نكتهاي كه ماتح.تش را به آتش خواهد كشيد يادآوري مانيفستهاي كشكيست كه (با اطلاع از عاقبت ماجرا) مينوشت و به اطلاع همگان ميرساند و مثل اسب از بابتشان سرخوش بود گاهي.
سه شنبه پنجم آبان 1388
الان (دقيقاً همين الان كه دارم براي وبلاگم مينويسم نه، الان به معني كلي اگر چنين معنايي بتواند بدهد، آخر نخواستم بنويسم «اين روزها») ميخواهم دو كلمه با خودم حرف بزنم و نميشود. كلمههايم را گم كردهام. هر چي فكر ميكنم چه طور آدمي مثل من به جايي ميرسد كه نميتواند دو كلمه با خودش حرف حساب بزند، ميبينم همهي دلايل عليه من و زير سر خودم است، پس سعي ميكنم خودم را بزنم به نفهمي و هي بپرسم چه طور آدمي مثل من به جايي ميرسد كه نميتواند دو كلمه حرف حساب با خودش بزند؟
الان... نميدانم چه طور بايد بنويسم. براي چي بايد بنويسم؟ براي اينكه دوست دارم بنويسم.
الان دارم مينويسم چون نميدانم دستهايم را چه كار كنم و انگشتهايم را به چي گير بدهم. در واقع نميدانم كجا بايد بگذارمشان. منظورم اين است كه براي اين، اين قدر نگران گم شدن كلمههايم هستم، اصل قضيه به دستهايم مربوط ميشود.
فكر كنم بهترين راهش اين است كه يه بلايي سر خودم بياورم، آسيبي كه جدي به نظر برسد، بلكه مدتي در امان باشم. ترحم را سپر كنم. اشكالي ندارد چون به كارم ميآيد، ميتوانم تنفري كه از ترحم دارم را ناديده بگيرم. اين راهحل ربطي به دستها و انگشتهايم ندارد مال يك ماجراي ديگر است. ممم كدام يكي بود؟
دوشنبه چهارم آبان 1388
گفتم: «سرمست نهاي، رو كه از اين دست نهاي»
رفته كه سرمست شود وز طرب آكنده شود
شنبه دوم آبان 1388
كه عشق آسون نبود، حتي از اول
جمعه یکم آبان 1388
دوستي دارم كه اسمش راسياست (راسيا) جاي دوري زندگي ميكند، خيلي دور، شرق آفريقا. خيلي دورياش به اين خاطر است كه احتمالا من هيچ وقت پام به آنجا نخواهد رسيد. اگر جايي در اروپا زندگي ميكرد با اينكه دورتر بود اما حداقل چون زود به زود همديگر را ميديديم، فاصله را نميفهميديم (ميم بده)
به راسيا چند روز پيش در جيتاك ميگفتم كه كمكم بايد به سياههي رنجهاي بشري، استيصال را هم اضافه كنيم. موافق بود.
البته اگر رفقا مجال بدهند و مثل «افسردگي»، «توهم» و «ملال» و «تنهايي» آنقدر بيهوده و نابهجا تكرارش نكنند كه معنياش را از دست بدهد.
كه مطمئنم اين اتفاق نميافتد و استيصال دير يا زود، آهسته آهسته به جمع كلمات بيمعني اضافه ميشود. هر ماتمي، براي هر كجي، كه احتمالا راه حل مشخصي هم دارد، به استيصال كشيده ميشود و آدمها سعي ميكنند بر اساس مد جديد، نسبتشان با اجزاي عالم را (البته اگر به چنين چيزي فكر كنند. بعيد ميدانم) روي استيصال تنظيم كنند.
فكر كن يك دفعه همهي چيزهايي كه ملالآور و افسردهكننده بود تبديل به موقعيتهايي ميشود كه آدمها احساس استيصال ميكنند. در صورتي كه اتفاقات و پديدههاي افسردهكننده، افسردهكنندهاند همچنان (و بودهاند) و مناسبات ملالآور هم همچنان ملالآور، تنهايي تنهايي است و توهم توهم و هيچ كدام هم به معني ديگري نيست و به معني قهر با والدين و بيپولي و طلاق و مشكلاتي از اين دست هم نيست.
سردترين و كاملترين جملهاي كه از زبان يك آدم مستأصل ميشود شنيد اين است «ميدونم، نميتونم.»
فلسفه بافتم؟ نه، امروز توي دفترتلفن مويابلم دنبال شمارهاي ميگشتم كه به يكي بدهم. يك بار قبلها كه بطري خالي نرمكننده هم بود، چنين وضعي پيش آمد و من تق تق تق تق تق از اول تا وسطها يكي يكي آمدم تا به اسم و شماره رسيدم. او بهم ياد داد كه ميتوانم با حرف اول اسم آدمها همان رديف را بياورم و در سيصد تا شماره نگردم و تق تق هم نكنم. از گشتن دنبال شماره ياد كاري افتادم كه بطري خالي نرمكننده بهم ياد داده بود، همين. ياد بطري خالي نرمكننده افتادم و گپهايمان در مورد رنجهاي بشري. يك چيزي به ذهنم آمد نوشتمش و اميدوارم بطري خالي نرمكننده بخواندش و نظرش را بگويد (اميد بيهودهاي است براي اينكه او از وبلاگ خواندن بيزار بود)
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388
چه قدر خوشم ميآيد از خانههايي كه نميشود توشان راه رفت. البته بذار ببينم... از همه خانههايي كه ديدهام همشان نميتوانند صرف داشتن اين خصلت باعث خشنودي من شوند. ياد خانهي دوست مامانم افتادم؛ دو طبقه، مبله، پذيرايي و آشپزخانه پايين، اتاقها بالا، كوچك، نميشد توش راه رفت از بس كه اثاث داشتند و شلخته هم بودند (شلختگي منحصر در طبقهي بالا بود، موجي از بينظمي كه با در راهروي بالا جلوش سد زده بودند) لازم بود اين را بنويسم. منظورم از خانهاي كه نشود توش راه رفت خانهاي... بايد غني باشد. از خانههايي با سالنهاي بزرگ و خانههاي كوچك خلوت خوشم نميآيد... آها... خانه بايد پر از كنج دنج باشد اين طوري غني ميشود و اين طوري نميشود توشان راه رفت و من خوشم ميآيد... هوه بالاخره توانستم سر و تهش را هم بياروم. هي نگران بودم كه نتوانم خوب جا بيندازم كه جملهي «چه قدر خوشم ميآيد از خانههايي كه نشود توشان راه رفت» ناظر به چه معنايي است. البته فكر كنم هنوز هم نتوانستم... نميدانم، يك رنگي يك روحي يك صدايي، بايد پرش كند.
البته كه اين خانهها را (ميشود اما) نبايد با هر كسي شريك شد.